ابتدایی که درس میخواندیم شش سال، متوسطهی اول سه، متوسطهی دیم هم سه. سخت و طاقت فرسا، دیر گذر. تازه بعد آن هم تا سال ها ادامه مییابد.اشتغال زایی تغییر می کند، تکنولوژی پیشرفت می کند، جنگ هایی رخ می دهد، کووید ۱۹ می آید و می رود، کودک می شود نوجوان، نوجوان می شود جوان.کم نیست، الکی نیست، دورهای سرنوشت ساز است، میتواند تمدن، فناوری، سیاست و حتی زندگی شخصی هر انسان را متحول کند.و در این دوره، من نفس نکشیدم. فکرش را بکن. چقدر بی فایده؟ چقدر کسشعر؟ چقدر بد؟ چقدر وقتتلفکنی؟ فکر کن ده سال توی قف
برچسب:
نویسنده: yandere-chan
معمولا انسان در مبارزه با پوچی انگار به مرزهای خودش میرسه. دوتاچیزو اینجا می فهمه:اول اندازه ی خودش رو میفهمه و اینکه مرزهاش تا کجا گسترش داره، مثلا شناختش از پدیده ها تا کجا ممکنه و این احساسی غم باره که انسان میفهمه خودش چقدر کوچکه و جهان چقدر بزرگه.دوم اینه که مرزهای ما سابیده میشه، مرزهای ما همسایس با چیزی بسیار بزرگ بنام جهان، به نام زندگی، به نام جانِ جهان.
اینجاس که اول می ترسیم مثل سهراب، و بعد حیرت میکنیم، بعد از این عبور ما به جایی میرسیم که اندوه هست اما شکایت نه...شاید ریشه بیشتر رن
برچسب:
نویسنده: yandere-chan
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.پرشی دارد اندازه عشق.زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.زندگی جذبه دستی است که میچیند.زندگی نوبر انجیر سیاه، که در دهان گس تابستان است.زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد.زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا. لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کرهای دیگر.زندگی شستن یک بشقاب است.زندگی یافتن سکه دهشاهی در
برچسب:
نویسنده: yandere-chan